rss-فيد بك








ب...ن....ویسم یا ن... ن...ویسم

گاهی باید ننوشت...

گاهی باید نوشت...

                           گاهی سکوت

                           گاهی نعره ی فریاد

ومن آنقدر غرق ننوشتن شدم

که غرق شده شده ننوشته هایم

                                            به نظر دیگر نباید  بنویسم

                                          باید نوشته هایم ، نانوشته باشند

برای نوشتن

قلم میخواهد

کمی کاغذ

                   من هیچکدام را ندارم

                   در جوهر ننوشتن گم شده ام

 


+ نوشته شده در پنجشنبه 1393/08/15ساعت 1:8 بعد از ظهر

عذرخوا هي

باسلام خدمت دوستان عزيز وتبريک سال نو ازاينکه  اينجانب را مورد لطف خود قرار مي ددهيد  سپاسگزارم. اميدوترم بتوانم  بازهم بويسم.


+ نوشته شده در پنجشنبه 1392/01/15ساعت 0:7 قبل از ظهر

کاش

کاش میشد باز هم نوشت


+ نوشته شده در یکشنبه 1391/12/06ساعت 9:35 قبل از ظهر

زیرباران




باران که آمد

چترت را ببند!

بگذار دانه های زلال باران

گردو غبارت را بشویند

بگذار خیس خیس شوی

تا پاک شوی از ملالت ها

می توانی در آغوش نگاه باران

همسفر قدم هایش باشی

با صدایش همه مهر شوی

مگذار باران همنشین

لجن زار ته جوی شود

بیا وبارانی باش

ببار و ببار و ببار

باران چشم ندارد!

بر همه می بارد

چشمش همه آغوش مهراست

چشم هایت را زیر باران ببند

وبارانی شو

بارانی باش

وبارانی بمانَ


        

بوسه های باران

برزمین تشنه

بوی خیس مهربانی

می دهد

بیا با بوسه های باران

همنواباش

***********

پی نوشت:

جالب است آدما برای آمدن باران دست نیاز ودعا بلند می کنند

وقتی آمد چتر می گشایند تا خیس نشوند!!!!!!!

وباران زلال دلش می گیرد از این همه بی احساسی!!!

بی صدا میگرید

بازمی بارد!!!

نوشته شده درعصر پنجشنبه یک روزبارانی

1391/9/23




+ نوشته شده در پنجشنبه 1391/09/23ساعت 1:48 بعد از ظهر

مرگِ برگ

در تاریکی شب

زیر سایه ی سنگین سکوت

 تابش نقره ای مهتاب

پیوند آسمان و زمین را دنبال می کردم

برگ های پاییزی ،

خاموش وبی صدا

بر زمین سرد وخاموش فرود می آمدند

بوی لحظه ی جدایی می داد

آن فضا

سکوت

خاموشی

سردی

خشکی

تاریکی

همه وهمه

فضا را سنگین کرده بود

عابری آمد

زیر پا

برگ های خشکیده بر زمین را

له کرد

و

سکوت را شکست

و

رفت

بیچاره برگ های خشکیده!

یک بار دیگر مردند

زیر آن پا                                         

بار دیگر من 

مرگ

برگ

را دیدم!




+ نوشته شده در پنجشنبه 1391/08/25ساعت 11:23 قبل از ظهر

شروعی دوباره....

با سلام خدمت دوستان عزیزم:

چهارده ماهی از کمای کبرایم گذشت امروز هوس نوشتن کردم

گرچه ...

نوشتن حال می خواهد

نوشتن شور می خواهد

نوشتن دلیل می خواهد

امروز حس می کنم همه را دارم

.....................................

40

روزیست از شروع سال تحصیلی می گذرد!

وقتی مدیر مدرسه مان عوض شد

خیال کردیم این مدیر تمام خیالات ما را برآورده خواهد کرد .

ما بر ماشین آرزوهای تدریس تخت گاز به سرزمین خیالی رویاهای تدریس سفر خواهیم کرد.

هرچه خواستیم در اولین جلسه بر کاغذ وگفتار در طبقی از اخلاص گذاشتیم

ونزد مدیر بردیم و بر روی میز ش گذاشتیم.

انتظارمان به سر آمد و مدیر جدید آب پاکی بر روی دستمان ریخت و گفت:

بودجه نداریم ...

ماهم دلمان به حال مدیر سوخت که طفلکی بودجه ندارد

وگرنه حتما انجام می داد!!!!ا

ما روز شنبه این هفته وقتی به سرزمین دانایمان قدم گذاشتیم با صحنه ای عجیب روبرو شدیم

مدیر اتاقی را برای خودش ترتیب داده بود که حداقل برای در ورودیش  چهار - پنج میلیون هزینه شده بود

امروز ما معنی بودجه نداریم را به خوبی حس کردیم!

امروز فهمیدیم که ما و خواسته های قانویمان در کجای ذهن یک مدیر قرار دارند!

این مرا آززار میدهد !

باور کنید خیلی آزارم میدهد!!!

واین باعث شد دوباره بنویسم!



+ نوشته شده در پنجشنبه 1391/08/11ساعت 4:55 بعد از ظهر

کما!

 

چهار ماهی است دست به قلم نشده ام

و در کمای نوشتن فرو رفته ام .

 نمی دانم تا کی دراین خفتن خواهم بود.

 بیشتر  در ذهن می نویسم.

شاید روزی بر کاغذی بنگارم

تا آن روز مرا تحمل کنید.

دوستان

 


+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/11/26ساعت 12:34 بعد از ظهر

وای که چقدر حرف می زنید!

پرگویی خالی از گناه نیست، عاقل آن است که زبان خویش را نگاه دارد.

کم گوی و به‌جز مصلحت خویش مگوی

چیزی که نپرسند تو از پی-‏‏‏‏‏ش مگوی

دادند دو گوش و یک زبانت زآغاز

یعنی که دو بشنو و یکی بیش مگوی

بابا افضل کاشی

پرحرفی در شمار آن دسته از بیماری‌ها و گناهان زبان است که زیاد جدی و گناه‌آلود تلقی نمی‌شود.

اگرچه تنهایی و در مواردی خستگی و افکار مغشوش نیز می‌توانند عوامل مهمی در تشدید بیماری پرحرفی باشند،

 اما کلام خدا پرگویی را با حماقت همزاد و هم‌سرنوشت می‌بیند

مارتین لوتر می‌گوید: «این هنر را آموخته‌ام که وقتی مطلبی برای گفتن ندارم، خاموش بمانم».

حقیقتاً که خاموش ماندن هنری است که به‌آسانی آموخته نمی‌شود.

 چه بسیارند کسانی که به‌خاطر بی‌بهره بودن از این ‌هنر، نمی‌دانند صحبت را چگونه به پایان آورند

 و با تکرار مکررات، خود و شنونده را خسته و کسل می‌سازند.

چه قدر خوب می‌شد اگر همیشه تمام شاگردان آرام می‌نشستند، آماده یادگیری بودند

 و حواس آنها جمع درس بود! اما این در ذات بچه های امروزی نیست! در اینجا چند نکته برای غلبه بر پر حرفی آورده شده است

، اما فراموش نکنید که هر شیوه بر افراد خاصی تأثیر می‌گذارد؛ بنابراین شما هم شیوه خاص خود را پیدا کنید.

1-       در ابتدا هیچ کاری نکنید. در جای خود کاملاً بی حرکت و ساکت بایستید. ابتدا نزدیک ترین دانش آموز

2-        به وجود شما پی خواهد برد و سپس خبر رفته رفته به دیگران نیز خواهد رسید

3-       . قبل از این که تصمیم بگیرید تاکتیک دیگری را به کار ببندید، یکی دو لحظه صبر کنید!

4- اگر کلاس آرام نشد، ( باز هم ) فریاد نکشید! به طور غریزی و از ته دل فریاد نکشید

 " ساکت باشید! "

 با صدایی آرام، با دو سه نفر از شاگردانی که به نظر می‌رسد آمادگی گوش دادن به شما را دارند شروع به صحبت کنید.

5-از حس کنجکاوی انسان استفاده کنید. بعضی اوقات آرام و زیر لب صحبت کردن

6- مثمر ثمر واقع می‌شود! طبیعت انسان طوری است که دوست ندارد از هیچ مطلبی غافل بماند

7- با صدایی آرام، سر صحبت را با آنهایی که به شما نزدیک ترند باز کنید. بسیاری از آنها دست از وراجی برداشته و شروع به گوش دادن خواهند کرد.

8-- به یک نفر تذکری بدهید! از آنهایی که در حال گوش دادن به شما هستن

د سؤالی بپرسید، ولی در انتهای سؤال خود نام یکی از شاگردانی را که می‌دانید گوش نمی داده است به زبان آورید.

 آن وقت تأثیر لو رفتن یک دانش آموز شلوغ نزد همشاگردی هایش را، در حالی که تمام چشم‌ها به سمت او نشانه می‌روند، مشاهده خواهید کرد.

9-- شیوه هایی برای جلب توجه دانش آموزان در نظر داشته باشید. عملی انجام دهید که نیاز به دقت داشته باشد

، مثلاً یک نوار کاست یا ویدیویی را با صدای کوتاه پخش کنید.

10.مردم عاشق تمجید هستند. به جای این که به شاگردانی که گوش نمی دهند غر بزنید،

11. از آنهایی که توجه می‌کنند تعریف کنید، به خصوص اگر معمولاً اهل گوش دادن نیستند.

12- ابتدا با یک تکلیف شروع کنید. درس خود را با دادن یک تکلیف به دانش آموزان آغاز کنید

. این تکلیف را یا به صورت پلی کپی به آنها بدهید و یا قبلاً آن را روی تخته سیاه نوشته باشید.

13- اهدافی تعیین کنید. هنگام شروع درس جدید، چند نفر از شاگردان زرنگ را به نام صدا کرده و به عنوان سرگروه، تکلیف را به دست آنها بدهید.

14- بی نظمی را توهین به خود تلقی نکنید. بی نظمی شروع کلاس را به بی احترامی به خود مپندارید

15-کمتر کسی راضی می‌شود تفریح را از دست بدهد! اگر می‌توانید ( خود ما در این کار ضعیف هستیم! )

16. درس را با موضوعی بسیار سرگرم کننده و صدایی کاملاً کوتاه، برای آنهایی که " آرام گرفته اند " آغاز کنید

17. بقیه نیز به زودی به شرکت در بحث شما علاقه مند خواهند شد.

احترام به شخصيت دانش آموزان مخصوصا افراد شلوع و ........

احوالپرسي از دانش آموزان و همدردي در مشكلات آنان

دوستي و صمميت با دانش آموزان و شنيدن درد دل آنان

رعايت راز داري در بر خورد با دانش آموزان

اگر دانش آموز خاطي را شناسايي كرديد .اورا معرفي نكيد وحتي اگر شده اورا عفو كنيد

.در حال كه دانش آموز خاطي متوجه بخشش شما ست . و بدين ترتيب با عمل انساني خود به اصطلاح اورا چوبكاري و از كرده خود پشيمان كنيد.

پوشش و محرمانه نمودن برخي ازخطاهاي دانش آموزان در عين راز داري

وقت گذاشتن براي هدايت وراهنمايي دانش آموزان در اوقات فراغت

شركت دادن دانش آموزان در مباحث علمي و اجتماعي مخصوصا شلوغ ها

مخاطب قرار دادن دانش آموزان واحترام به شخصيت اينگونه دانش آموزان

عدم فشار و سركوب به دانش آموزاني كه ظرفيت يادگيري كم دارند

اهميت دادن به نظر دانش آموزان در فعاليتهاي مختلف از جمله تاريخ امتحان و....

پذيرش هداياي دانش آموزان اگر چه آن ناچيز باشد

دعوت دانش آموزان به دينداري و رعايت اصول اخلاقي

دادن فرصت و آزادي مشروط براي ابراز نظرات و مشكلات

هر دانش آموز قطعا نكات مثبتي دارد آن نكات را عمده كنيد ودر حضور دوستانش او را بستاييد تا شايد عاملي مثبت در تقويت رفتاري وي باشد.

پرهيز از رقابتي كردن كلاس چون اين روش به دانش آموزان كم استعداد لطمه مي رساند

البته براي دانش آموزان تيز هوش بايد تمهيداتي را در نظر داشت

پرسيد ن سؤالات آسان از دانش آموزان ضعيف وتشويق آنان تا علت بي نظمي احتمالي

اينگونه دانش آموزان برطرف گردد.

- ازپرحرفی اودرمسائل درسی استفاده کنیم  

- به پرحرفی اوجهت دهیم

- به او توصیه می کنیم که درهنگام صحبت کردن دیگران ابتدابه دیگران فرصت صحبت بدهدودرپایان سخنانش شروع به صحبت بکند

- به اومی گوییم که دریک فرصت ویژه به اواجازه داده می شودکه تمام صحبت هایش راارائه دهد(اشباع کردن انگیزه پرحرفی)

***************

پی نوشت:

بچه بودیم حق نداشتیم حرف بزنیم !

بزرگ شدیم بچه ها نمی زارن حرف بزنیم!

به ما میگن نسل فهیم ! مگه

آخه یه عمره که داریم گوش می کنیم!!!

 


+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/05ساعت 9:9 قبل از ظهر

شروعی نو

 با سلام خدمت دوستان خوبم در فضای مجازی اینترنت

خوشحالم دوباره فرصتی پیش آمد تا باز  بتوانم

از محضر اساتید بزرگوار کسب فیض نمایم

امیدوارم بتوانم هفته ای یک بار وبلاگم را بروز رسانی نمایم

می خواهم متفاوت باشم


+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/07/21ساعت 10:48 بعد از ظهر

اولین گناه!

بالاخره بعداز سه سال دوری از وطن عزیزمان

کوله بارمان  را بر پشت پرشیای نازنینمان نهادیم

وتخت گاز  وشادمان روبه سوی میهن

با سرعت های غیر مجاز آمدیم وآمدیم  تابه مرز رسید یم

هفت دقیقه ای طوی کشید تا از گمرک  ترکیه عبور کردیم!!

وارد خاک دوست داشتنی ایران عزیز شدیم

لحظه ی زیبایی بود

که البته گمرک محترم بازرگان

بر روی  گردنه یک کوهی ایستاده است

این زیبایی را از ما گرفت

که به نظرم باید نامش را گمرک باجیگران گذاشت

هر چند گمرک باجیگران در  خراسان داریم

شاید بهتر است همه کمرکات  را باجگیران بنامیم

به قول دوستمان بازرگان هم  اسم با مسمایی است!

بعد از شش ساعت دوندگی

مجبورمان کردند

در روز عید مبعث اولین گناه بزرگ را در کشورمان انجام دهیم

تا بتوانیم وارد خاک کشورمان گردیم

درست حدس زدید

از ما ر...ه  خواستند تا در  روز  غیر رسمی کارمان را انجام دهند

البته ر....ه اسم خوبی نیست

آنها می گفتند شیرینی عید مبعث !!!

من باید از ظهر روز پنجشنبه تا روز شنبه صبر می کردم

تا شاید کارم درست شود

آنهم با خانواده

بدون امکانات در گردنه ی بازرگان (شاید باجگیران)

انتخابم بدترین وزشت ترین کار بود

بله

پرداخت شیرینی!!!

شیرینی!؟!

چه عرض کنم کلیویی خدا تومان

این حلال مشکلات کار مار را، راه انداخت

بعداز شش ساعت دوندگی

افسرده و دل مرده

همان جا در بالای آن گردنه ی مخوف

شادیها مان را چال کردیم

وبذز گناهی نابخشودنی

را همان جا کاشتیم و آمدیم

ما با مجوز رسمی

ما از پایان یک ماموریت دولتی

به همراه نامه ای از سفیر محترم ایران در ترکیه

با پاسپورت آبی

 (تمام کشورهای دنیا احترام خاصی برای این پاسپورت قایل هستند)

به  گمرک محترم و بازرگان ، بازرگان آمده بودیم!

(لازم به  ذکر است همکار مان که دو ساعت قبل از همان جا عبور کرده بود 280000 تومان  پرداخت کرده بود)

شما بگویید باید چه می کردیم

در آن گردنه ی محترم

کارمان از نظر شما

درست بود !!!

؟

 

 


+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/04/23ساعت 11:54 بعد از ظهر

به بهانه ی پایان ماموریت

خدا حافظ دوستان عزیز

اکنون که باغ بهار رفته است .

و باغ هورم گرفته از نفس های گرم تابستان از راه رسیده ،

وآسمان گاه به رگباری کوتاه

از ابرهای رحمتی که به دست نسیم از راه می رسند

بسنده می کند،

اکنون فصل رفتن است

غربت ، آخرین نوازش ها را بر سر باغ دوری مان ،

می کشد.

دیری نخواهد پایید که وقت خداحافظی فرا رسد،

شاید هم اکنون فرارسیده است

و همین بغضی که بر گلوی رفتن نشسته،

اشک در آیینه چشمانم جوانه زده

چون ازمیان  جمعی همکار صمیمی می روم

دل آسمان می گیرد و باران اشک می بارد

و از گوشه چشم ،

برگها و شاخه ها جاری می شود.

یاد اعجاز سبز با دوستان خوبی بودن ،

دل باغ با هم بودن را به وجد می آورد ،

جهان ایامم نشاط می گیرد ،

آسمان به قرار می رسد

و خورشید گیسوان طلایی اش را

بر شانه های این  باغ می افشاند.

اینک صدای رودخانه مهربانی ها که با زبانی ازجنس

سپاس

به مستی آواز سر داده و سرودخوانان می گذرد ،

سرمستی این خوبی هادر فضا ی دلم طنین انداز است.

من سرشارم از این خوبی ها و حزن دارم از ترکشان.

جویبار محبت دوستانم با چراغهای از جنس صفا  بر سر،

می رود که به رودخانه همیشگی جدایی بپیوندد.

جدایی از جنس دنیا

اکنون آخرین روز های با هم بودن است

و یاد خداحافظی ،

دلهایمان را بی قرارانه در قفسه تنگ سینه هایمان

به تپش درآورده است.

سحر فردا ی یکی از همین روزها

یکی یکی از خانه ها بیرون خواهیم زد ،

چون دانه دانه های زلال باران ،

ودر کوچه ها ی ایران زندگی خواهیم کرد.

در خیابان های شهرها جاری خواهیم  شد .


خداحافظ

ای دوستانی چون زلال بارانی ،

خوبی هایتان را با خود می برم

بدی هایم را همین جا در غربت چال کنید.

ضمن استعانت از در گاه باري از همه ياران و عزيزان

 طلب بخشش و حلاليت دارم .


+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/04/01ساعت 9:28 بعد از ظهر

به بهانه ی برپایی جشن های گوناگون در ترکیه

 

جشن ها یکی از زیباترین و پر هیجان ترین

صحنه های شاد مردم را به نمایش می گذارد.

در جشن ها کودکان بهانه گیری ها و شیطنت ها،

 میانسالان دغدغه های روزانه

و کهنسالان نیز حزن و اندوه بجا مانده

 از انبوه خاطرات خود را به گوشه ای نهاده

 و دلهای خود را تنها بروی شادی باز می کنند.

شادی و هیجانی که از چهره ها خارج می شود

همچون موجی در سرتاسر شهر پخش شده

 و همانند نسیمی، روح مردمان را نوازش می دهد.

یکی از مواردی که انسانها را به هم نزدیکتر می کند،

سهیم شدن در یک شور و هیجان عمومی و مشترک است.

بقول معروف می گویند:

کسی را که با او نخندیده ای نمی توانی کاملا دوست داشته باشی.

 حکایت جشن ها نیز تماما همین است:

 خندیدن و شادی عمومی و پراکندن این شادی بین دیگران.

این چهره های متبسم و شادی های مشترک است

که انسانها را بهم نزدیک می کند.

زمانی که شهرها، هاله ای از حزن و سکوت فرا می گیرد،

 باز صدای قهقهه  ی یک جشن،

 ماهیت شاد و پرهیجان شهر را به آن برمی گرداند.

زبان و فرهنگ یک ملت شاد،

روح وروان آن ملت را شاداب و امیدوار می کند.

در کشور ترکیه به بهانه های مختلف جشن های زیادی برپا می کنند

  تا حاصل این شور ونشاط وآرامش

  امیدواری  به ارمغان آورد.

 


+ نوشته شده در سه شنبه 1390/03/31ساعت 1:4 قبل از ظهر

پرشیا جون!

ماجراهای من و پرشیا جونم

شما باید بلافاصله بعد از ورود به کشور اعزامی در صدد خرید خودرویی

باشید وچه بهتر یک خودرو ایرانی

خریداری نمایید (سمند جون و پرشیا جون )تا هم برای کشورمان ارز آوری داشته باشد

 و هم اینکه پس از

انجام ماموریت سود اندکی نصیبتان گردد.

( گوشه ای از سخنان رییس مر کز

آموزش وزارت امور خارجه در دفتر اعزام مدارس خارج از کشور در شهریور ماه ۸۷)

ما بلافاصله پس از ورود به کشور ازبکستان مبلغ 12600 دلار تهیه و به دفتر صادرات ایران

خودرو جهت خرید خودرو پژو پارس واریز نمودیم.

 قرار شد 40 روزه ماشین ارسال گردد.(آبان ماه ۸۷)

...و ما خوشحال شدیم!

            ۴۰ روز گذشت و ما هر روز به امید اینکه  چشمانمان به جمال خودرو ایرانیمان

                         روشن گردد                      

 منتظر خبر رسیدنش بودیم.

اما خبری نشد که نشد!

...و ما ناراحت شدیم!

دی ماه شد و خبری نشد!!!

... باز ناراحت شدیم!

بهمن ماه بخش صادرات اعلام کرد خودروها را فرستاده!

...باز خوشحال شدیم!

اما اسفند هم تمام شد و خبری از ماشین نشد! ظاهرا در ایران ۴۰ روز ش طولانی تراست!

...باز ناراحت شدیم!

فروردین 88 از راه نرسید و ما هم چنان منتظر بودیم!

....باز ناراحت شدیم!

تعطیلات عید هم تمام شد به ایران خودرو زنگ زدیم گفتند ما فرستادیم

....باز خوشحال شدیم!

20 فروردین خودرو ها رسید جالب است بدانید تاریخ کنترل خودرو 29 بهمن ماه درج گردیده بود!!

... باز ناراحت شدیم!

در حالی که مسول صادرات ایران خودرو از دی ماه به ما می گفت :

که ما ماشین ها را فرستادیم!

(صداقتش ما راکشته بود!)

خردادماه از راه رسید که بخشنامه ای از راه رسید که مامورین نمی توانند خودرو

خود را به کشور برگردانند!

( ظاهرا قانون عطف به ماسبق معنی و مفهومی در ایران ندارد)

 ...وباز ناراحت شدیم!

شهریورماه مجددا بخشنامه ای ارسال  گردید که بخشنامه قبلی کما فی السابق  برقرار است!

... وباز  خوشحال شدیم!

بنا به دلایلی محل کارم از تاشکند به آنکارا تغییر یافت ومن با پرشیای نازنینم پس از طی

5 هزار کیلومتر از تاشکند به آنکارا مهاجرت کردم!

...وباز هم ناراحت و هم خوشحال شدیم!!!

در اردی بهشت ماه 89 باز بخشنامه ای صادر گردید که  به علت مشکلات به وجود آمده

بین گمرک و وزارت امور خارجه مامورین دولت نمی توانند

از تسهیلات بدون گمرک خودرو ایرانی استفاده کنند!

...وباز ناراحت شدیم!

تیر ماه از راه رسید مشکلات بوجود آمده مرتفع گردید!

... و ما باز خوشحال شدیم!

فروردین و اردی بهشت ماه نو تمام شد.

 اردی بهشت خبری از بخشنامه سریالی هر سال نبود !

.... و این بارما خوشحال شدیم!

اما خرداد که از راه رسید بخشنامه تکراری هر سال باز از راه رسید!

....و این بار ما خیلی ناراحت شدیم !.

در حالیکه ماموریتمان تا پایان خرداد ماه به پایان می رسد !

ما با پرشیای عزیزمان چه کنیم!!!

شعار: ایرانی کالای ایرانی بخر واقعا زیباست !!!

واین بار ما نه ناراحتیم نه خوشحال

 بلکه:

 گیج شدیم!!!

 

***********

پی نوشت:

تمام بخشنامه ها مذکور موجود است( سند ش دردست است)

شماره و تاریخ و تصویر بخشنامه های مذکور موجود می باشد!

هدف از نوشتن این درد دل

 این نیست که خدای نخواسته به تریج فبای کسی بر بخورد

 اردی بهشت و تیرهای زیادی خواهد آمد و خواهد رفت

امیدوارم این داستان پایان خوشی داشته باشد!

( پرشیای عزیز: می دانم تو مقصر نیستی

تو ..................) 

 


+ نوشته شده در شنبه 1390/03/28ساعت 0:47 قبل از ظهر

پدرم روزت مبارک

 

پدرم:

آنقدر خوبی

تنها یادت کافیست

پر کند

تمام حجم تنهایی های مرا

ومن

درآغوش بی آلایش دستان تو

می خواهم

در هوای دستانت بمانم

پدرم:

از تو که می خواهم بنویسم

در لا به لای مهربانی هایت

گم می شوم

چقدر دلم برایت، نوشتن می خواهد

هنوز یک کلمه نگفته

ذهنم

دلخند مهربانی دستانت می شود

سرودنت

سرشار سکوت است

 

 

 

 


+ نوشته شده در سه شنبه 1390/03/24ساعت 10:9 بعد از ظهر

تشکر از وبلاگی ها

دوسال گذشت و من در فضای مجازی وبلاگ ها با دوستانی خوبی آشنا شدم

دوستانی به خوبی و زلالی شبنم ها

دوستانی صمیمی که با نظرات خوب وسازند ه شان

مرا  رهگشا بودند

اکنون که به  روزهای پایانی تدریس در مدارس خارج از کشور

نزدیک می شوم

جا دارد از تک تک این خوبان تشکر نمایم

امیدوارم در ایران  بتوانم از ناگفته های  تدریس

در مدارس خارج از کشور بیشتر بنویسم

برای دیدن تصاویر وبلاگ ها

برروی لینک زیر کلیک نمایید

 

تصاویر وبلاگ دوستان

(برای مشاهده نیاز به نرم افزار فلش پلیر دارید)

از آدرس زیر می توانید دانلود کنید

 http://www.lrn.ir/Portals/portal/mainpage/Flashplayer.LRN.ir.zip

 


+ نوشته شده در جمعه 1390/03/20ساعت 10:2 بعد از ظهر